معرفی کتاب نفرت بازی
معرفی کتاب نفرت بازی
اثر سالی تورن

این کتاب را که خواندم دلم میخواست با همه تماس بگیرم و دربارهاش صحبت کنم. دو موردی که باید دربارهی من بدانید یکی این است که کتابهای زیادی هستند که من نقد میکنم، اما کمتر کتابی هست که واقعاً دوستش داشته باشم. دوم اینکه مادر و خواهر من در دو دنیای کاملاً متفاوت سیر میکنند؛ پس اگر من بتوانم کتابی پیدا کنم که هردو دوست داشته باشند آن کتاب صد در صد کتاب خاصی است.
رمان «نفرت بازی» رمانی است که شبیهش را کمتر مییابید؛ خندهدار است، مطالعهاش لذتبخش است و از همه مهمتر موضوع جالبی دارد. اگر طرفدار رمانهای عاشقانه هستید و چنین ویژگیهایی را نیز برای یک کتاب میپسندید، این رمان را باید در فهرست مطالعهتان جا دهید. فکر نمیکنم بشود این رمان را خواند و لذت نبرد.
یکی از شخصیتهای کتاب لوسی هاتون است؛ لوسی دستیار اجرایی هلن پاسکال، از مدیران ارشد انتشارات بکسلی و گامین است. لوسی دفترش را با جاشوا تمپلمن شریک است.
جاشوا نیز دستیار یکی دیگر از مدیران اجرایی ارشد انتشارات است. انتشارات بکسلی و گامین بهتازگی ادغامشدهاند؛ جاشوا و لوسی درست مانند شرکتهایی که با آنها کار میکنند، نقطهی مقابل یکدیگر هستند. لوسی که ابتدا در انتشارات گامین فعالیت داشت فردی است پرشور و علاقهمند به کتاب و انسانها، جذاب و سهلانگار. جاشوا اما ازنظر او درست نقطهی مقابل تمام اینهاست و جان به جانش کنند یک بکسلی تمامعیار است.
از همان نخستین باری که یکدیگر را ملاقات کردند حسی جز نفت به یکدیگر نداشتند. حداقل این احساسی است که لوسی نسبت به جاشوا داشت و ته دلش مطمئن بود که جاشوا نیز همین حس را دارد.
سرنوشت اینگونه رقم خورده که این دو همکار باشند و در یک دفتر بنشینند و یکدیگر را تحمل کنند؛ حتی رمز کامپیوتر لوسی حالتهای مختلف این جمله است که من از جاشوا متنفرم! با همهی اینها اما لوسی نهایتاً میفهمد که مایل است دائماً سر از کار جاشوا درآورد و تمام کارهای او را زیر نظر بگیرد. روزها میگذرند و دیگر لوسی از رنگ بلوز جاشوا میفهمد که چه روز از هفته است و خندههای جذاب جاشوا مو به تن او راست میکنند.
تنش و حس نفرتی که بین آن دو است بنا است حتی از این نیز بیشتر شود؛ روسای دو شرکت اعلام میکنند که بهزودی قرار است جایگاه مدیریت سومی نیز برای انتشارات در نظر بگیرند و از جاشوا و لوسی انتظار میرود از فرصت استفاده کنند و برای رسیدن به این جایگاه به رقابت بپردازند. لوسی این شغل را میخواهد اما میداند اگر جاشوا این فرصت را ببرد، از شغلش کنارهگیری خواهد کرد. این موضوع لوسی را واقعاً ناراحت میکند و بنا به دلایلی ترجیح میدهد سعی نکند دلیل این ناراحتی را کنکاش کند.
از فردای روز اعلامیه، حتی عادیترین تعاملات میان جاشوا و لوسی سرشار میشود از خشم، تنش و حس رقابت. معمولیترین مکالمات میان آنها از فردای آن روز با جملهی «وقتی من رئیس بشم» آغاز میشوند و «وقتی من رئیس بشم حسابی ازت کار میکشم» و این قبیل حرفها که از دهان جاشوا بیرون میآید هیزم در آتش این جنگ میریزد.
حرفهای جاشوا و خیال اینکه روزی او رئیس بشود به کابوس شبهای لوسی بدل میشود اما چه کابوسی دلنشینی! همین کابوسهای دلنشین لوسی را بر آن میدارند که بیشتر بهظاهر خود برسد و ورق را برگرداند. اما این نقشه نیز مانند دیگر نقشههایی که برای جاشوا میکشید، نتیجهی عکس میدهد.
«جاشوا تمام مدت تا وقتیکه کمربند پالتوام را بازکنم به من خیره مانده؛ اما من انگار دستهام مال خودم نیستند. آبی چشمهاش از آن چیزی که در خوب دیدم آبیتر است. طوری به من خیره شده انگار دارد ذهنم را میخواند». جاشوا متوجه ظاهر لوسی میشود، به سررسیدش نگاهی میاندازد و بیآنکه لوسی را نگاه کند میگوید: خوشگل شدی. لوسی متوجه میشود که جاشوا روی کاغذ چیزهایی مینویسد و با سؤال او به خود میآید: «قراری چیزی داری؟»
لوسی از سر دستپاچگی بهدروغ جواب میدهد «بله» و جاشوا که از جزئیات میپرسد در سرش زمان و مکانی سر هم میکند و تحویلش میدهد. جاشوا در پاسخ میگوید: «چه تصادفی! منم امشب میرم همونجا که بازیو ببینم» و این جواب جاشوا یعنی لوسی باید برای خودش مردی را دستوپا کند و امشب نشان جاشوا بدهد. لوسی سعی میکند خود را آرام کند و رمز عبور کامپیوترش را به بمیر-جاشوا-بمیر تغییر میدهد.
دستآخر یک نفر را پیدا میکند و سر قرار میبرد اما جاشوا که پیشنهاد میدهد او را تا جایی برساند دلیلی نمیبیند جواب منفی بدهد. دیگر داستان را لو نمیدهم! تنها باید بگویم که اتفاقات بعدی سبب میشوند چشم لوسی به مرز میان دوست داشتن و نفرت ورزیدن به یک نفر باز شود و به این فکر بیفتد که شاید جاشوا آنقدرها هم از او بدش نمیآید!
درک اتفاقات بعدی برای لوسی دشوار است؛ جاشوا بیشازپیش به او توجه نشان میدهد و حتی زمانی که و لوسی دریکی از قرارهای کاری بیمار میشود به مراقبت از او میپردازد و او را با رفتار خود بسیار متعجب میکند. آن زمان لوسی چنان تب شدیدی داشت که بهسختی جزئیات رفتارها و مراقبتهای جاشوا را به یاد میآورد و نمیداند آنچه در ذهنش مانده تا چه حد درست و یا توهم است. مگر میشود کسی که از او بیزار است استفراغش را تمیز کند و تا وقتی تبش پایین بیاید کنار بماند و پرستاریاش را کند؟
در «نفرت بازی» داستان از زبان لوسی روایت میشود و باید گفت که لوسی راوی حساس، آسیبپذیر و البته خندهداری است. اما صادق نیز هست و زمانی که دلش برای جاشوا میرود کاری میکند خواننده نیز دلش برای او برود. جاشوا و لوسی تصمیم میگیرند زمان بیشتری را خارج از ساعات کاری باهم بگذرانند و جاشوا از خود و نقاط ضعفش بیشتر صحبت میکند و آنجاست که لوسی میفهمد تا چه حد در مورد او اشتباه فکر میکرده است.
جاشوا تمام مدت تمرکز خود را بر این گذاشته بود تا احساساتش را از لوسی پنهان دارد و نقاب به چهره ادای عوضیها را دربیاورد. جاشوا که میپذیرد از همان نگاه اول شیفتهی لوسی شده و آشکار میکند که او را بهخوبی میشناسد و حتی میداند رمز عبور کامپیوترش چیست، خواننده را به فریاد وامیدارد! این صحنه از کتاب از آن عاشقانههاست!
جاشوا انسان بینقصی نیست و خانم تورن هم قصد نداشته او را اینطور نشان دهد؛ او خود پذیرفته که گاهی حماقت میکند و میداند در مدیریت احساساتش نسبت به لوسی خوب عملنکرده است. با نزدیک شدن به پایان کتاب، خواننده درمییابد که طرز فکر جاشوا و رفتارهایش تا چه حد ریشه در رابطه با پدرش دارد.
لوسی که از این موضوع آگاه میشود، با نهایت محبت به دفاع از جاشوا برمیخیزد. جاشوا آماده است تا به عشقش نسبت به لوسی اعتراف کند اما لوسی از رفتار خود کمی ترسیده و نیاز دارد خود را قانع کند. مکالمهای که اینجا شکل میگیرد از بخشهای جذاب کتاب است؛ لوسی درنهایت میپذیرد که عاشق جاشوا است و تقدیر گونهای رقم خورده که آن دو کنار هم باشند.
لو دادن داستان را که کنار بگذاریم، از همان صفحهی اول مشخص است که لوسی و جاشوا در آخر عاشق میشوند. بنا است تا لوسی با آن «چشمهای عاشق کشش» و جاشوا با چشمهای «شبیه به قاتلهای سریالیاش» تا آخر عمر بهخوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند. کشش میان لوسی و جاشوا در متن پیدا است و گفت گوی میان آن دو، گرچه دیگر دشمن نیستند، نیشدار، هوشمند و خندهدار است. این رمان را بخوانید و من تضمین میکنم از همان ابتدا تا آخرین صفحه از آن لذت خواهی برد.
مشاهده و خرید آنلاین کتاب از فروشگاه کتاب کاواک