معرفی کتاب جنگی که نجاتم داد
کتاب جنگی که نجاتم داد
اثر کیمبرلی بروبیکر بردلی

در جنگ جهانی دوم، زمانی که تصمیم گرفته میشود تا کودکان را از شهر بیرون ببرند، آیدا از شر مادر ظالمش خلاص میشود و میفهمد چیزهای بدتر از بمب هم وجود دارد. آیدا معلول است. پایش مادرزادی علیل بود و هرگز بهخوبی درمان نشد و مادرش از همان موقع در خانه حبسش کرد. آیدا دوام آورده اما هنوز تا کامیابی فاصله دارد. تنها دلیلی که باعث میشود آیدا زندگیاش را تحمل کند مراقبت از برادرش، جیمی، است. همانطور که جیمی بزرگ و بزرگتر میشود و برای آیدا از دنیای بیرون از خانه میگوید، آیدا برای پا گذاشتن به این دنیا مصممتر میشود. آیدا پنهانی راه رفتن را یاد میگیرد و هر موقع که مادر جیمی را به بیرون میفرستد آیدا هم او را همراهی میکند. داستان از زبان آیدا روایت میشود و او تمامی وقایع و مکالمهها را با جزییات بینظیری به یاد میآورد. این خواهر و برادر با سوزان، سرپرست بیذوق و شوقی که غصهدار مرگ دوستش، بکی، است همخانه هستند. با تمام اینها سوزان مراقب آنها است و بودونبود او برای بچهها بسیار اهمیت دارد.
لحن آیدا سرزنده و صادق است. چیزهایی که او از زندگی دریابد برای دختر سادهای چون او تلخ و آزاردهنده است. او با کمک سوزان دوره درمانی را آغاز میکند و زمانی که برای انجام این دوره پشت اسب سوار است، بالاخره آزادی را تجربه میکند. خاطرات گذشته هنوز هم او را آزار میدهد اما آیدا امیدوار است روزی برسد که مادر او را بپذیرد. نکتهی جالب اینجا است که سوزان نیز خاطراتی کموبیش شبیه به آیدا دارد و قبلاً توسط والدینش طردشده است. مادر دوباره پا به داستان میگذارد و غفلت او نسبت به آیدا و آزاری که به او رسانده آشکارتر میشود؛ در کنار اینها، محبت، عشق و احترام نیز رفتهرفته قدرت واقعیشان را آشکار میکنند. در میانهی جنگ و قربانی شدن چندین انسان، نبرد آیدا برای آزادی و موفقیتش قابلتحسین است.
کودک که بودم در انتخاب کتابهایم خیلی دقت میکردم. از دقت منظورم این است که از خواندن هر کتابی که حتی ممکن بود «ناراحتکننده» باشد پرهیز میکردم. پلی به ترابیتیا؟ اصلاً. جزیرهی دلفینهای آبی؟ بعدی. آن جاکوبی که دوستش داشتم؟ حرفش را هم نزن. فقط خدا میداند روی چه حسابی کتابی را که حتی ورق هم نزده بودم «ناراحتکننده» میدانستم. خیال میکنم از روی جلد کتاب تصمیم میگرفتم. کتابهایی که در آن بچهها کاری میکنند تا این جهان و پوچیاش از خودشان خجالت بکشند اصلاً به کارم هم نمیآمد. خوشبختانه آن دوره را پشت سر گذاشتم و آخرسر نگاهی به کتابهایی که از مطالعهشان سر باز میزدم انداختم تا دستم بیاید چه چیزی از دست دادم.
هنوز هم که هنوز است آن دختربچهی دهساله با من است و هر بار که بخواهم کتاب جدیدی بخوانم با او مشورت میکنم. بهاینترتیب کتاب «جنگی که نجاتم داد» را که برداشتم مجبور شدم با طولوتفصیل برایش توضیح دهم که این کتاب علیرغم جلد و خلاصهاش آنقدرها هم قرار نیست جگر آدم را آتش بزند. مطالعهی این کتاب واقعاً جالب و رضایتبخش بود. بردلی اثری تاریخی-داستانی خلق کرده است و یک تیپا هم نثار تمام ماجرای تخلیهی شهر در جنگ جهانی دوم کرده است.
آیدا دهساله است و هرگز از خانه بیرون نرفته است. هرگز نور خورشید را بر صورتش حس نکرده است و هرگز پاهایش را روی چمنها نگذاشته است. با پای علیل به دنیا آمده و مادرش او را موجودی کریه و مایهی خجالت خود میداند. پس واضح است که اگر شانس در خانهاش را بزند و او این فرصت را داشته باشد تا به همراه بقیهی بچههای هم سن و سالش و برادرش جیمی، زندگی را بیرون از شهر تجربه کند، آن را روی هوا میقاپد.
این خواهر و برادر به خارج از شهر منتقل میشوند و آنجا از سر ناچاری تحت سرپرستی سوزان قرار میگیرند که از همان اول نشان میدهد آدم خوبی نیست. بچهها زیر نظر سوزان بزرگ میشوند و تغییر میکنند. آیدا متوجه میشود که سوزان یک اسب پونی دارد و تصمیم میگیرد تمرین کند تا روزی بتواند از آن سواری بگیرد. جنگ ادامه دارد و بیشتر چیزها شوم و ترسناکاند. سوزان متوجه میشود که این بمبها و یا خود جنگ نیست که خطرناک است. این امید است که از همه خطرناکتر است و همین امید است که کار سوزان را ساخته است.
شاید قبلتر هم گفته باشم اما کلمهای که هنگام مطالعهی این کتاب مدام به ذهنم میآید «رضایتبخش» است. عنوان کتاب بسیار راضیکننده است و من فکر میکنم در عین خلاصه بودن معنای بسیاری دارد. نویسنده که برای کتابش عنوانی انتخاب کند که شایستهی کتاب باشد، بینهایت هورمون شادی در مغز خواننده ترشح میشود. این احساس به آدم دست میدهد که انگار عدالت بارها و بارها در حق آن کتاب اجراشده ست!
همهی ما با آیدا احساس همدردی میکنیم اما مطمئن نیستم پیش از سوزان و محبت خاص خودش نسبت به آیدا و مقاومت آیدا در پذیرفتن او، این دختر را واقعاً دوست داشتم یا نه. بردلی بهعنوان نویسنده باید ترتیبی میداد تا شخصیت آیدا واقعی جلوه کند؛ دختری که به معنای واقعی از یک بیماری رنجبرده اضطراب جنگ را تحمل کرده و بعدها به معنای واقعی قویتر شده است. این داستان داستانی نیست که شخصیت اصلیاش تنها درس بگیرد و بزرگ شود و تغییر کند. بردلی این وظیفهی مهم را بر عهده داشت تا ترتیبی دهد آیدا پس از گذراندن یکعمر آزار و اذیت از هر نظر قویتر بشود و باید کاری میکرد تا این تغییر به واقعیت نزدیک باشد و برای واقعی نشان دادن این تغییر نباید خبری از نجات ناگهانی و بیدلیل شخصیت عزیزمان باشد؛ نباید خبری از مکالمات ناگهانی و بیدلیل و منطق باشد و باوجود مشکل بودن این عمل نتیجهی کار بردلی خیرهکننده است.
صادقانه بگویم، دلم میخواست کتاب را چند بار دیگر بخوانم تا بفهمم بردلی چگونه خشم و بهت آیدا را باروی مهربانی و آنهم با چنان اعتمادبهنفسی به تصویر کشید. ازنظر من چند خط از کتاب هست که از همه بهتر آن را نشان میدهد. جملاتی که آیدا در اولین تولد زندگیاش به زبان آورد: «برای من زیادی بود. خیلی غمگینم کرد». بچهها معمولاً دربارهی تولدشان اینگونه حرف نمیزنند. درست است.
بدبختی آیدا و جیمی را میتوان در این سطرها دید. بچههایی که هیچ شناختی از دنیای بیرون ندارند و حتی کلیسا را از بانک تشخیص نمیدهند. خطر استفاده از چنین شخصیتهای بیتجربهای این است که آنها فقط خواننده را حرص میدهند؛ یا شاید هم بدتر، ناتوانی آنها در درک امور ساده و روزمره ممکن است خواننده را به خنده بیندازد. در اینجا اما بردلی نسبت به کتابهای دیگری که از این فن استفاده کردهاند برتریهایی دارد. یکی اینکه داستان کتاب در گذشته اتفاق میافتد و بهاینترتیب آیدا میتواند حقایق تاریخی را برای کودکان شرح دهد بیآنکه به ذکر حقایقی که به نظرش بدیهی میآیند نیازی باشد. در عوض، کودکانی که این کتاب را میخوانند هم برای آیدا دلسوزی میکنند که چیزهای را که آنها میدانند، نمیداند.
خانم بردلی در وبلاگ شخصیشان اینطور نوشتهاند که: من به گویش خاصی نمینویسم، در عوض دیالوگها را گونهای مینویسم که یادآور آن گویش باشد. او زادهی آمریکا است و داستان رمانش را در انگلستان و در زمانهای خیلی دور قرار داده است؛ در آن زمان میان مردم گویشهای متنوعی رایج بود. او میتوانست از کلماتی استفاده کند که لهجهی لندنی آیدا و لحن تحصیلکردهی سوزان را به نمایش بگذارد؛ اما بردلی زرنگتر از این حرفهاست. همانطور که خودش میگوید بهندرت پیش میآید که از گویشها استفاده کند. یکی از شخصیتها، یک آقای گریمز نامی، از کلماتی مانند «آی» (بهجای بله) استفاده میکند و جملاتش را با واژههایی شبیه به «طوری» تمام میکند اما بههیچوجه از روی اجبار و غیرطبیعی به نظر نمیرسد. تنها ردپای کمرنگی از یک گویش یا لهجه کافی است و این اختیار را به خواننده میدهد تا هر طور که مایل است، به آن توجه کند و یا نادیدهاش بگیرد.
اساساً آنچه در این کتاب با آن روبهرو میشویم شبیه به کتاب آن اهل گرین گیبل است اما بیآنکه وسواس و حرصی در کار باشد. آن اسب پونی تنها چیز بانمک این کتاب است. این داستان، ماجرای دختری است که چون دیوی در برابر امید میجنگد و نه دندانهای تیز دارد و نه پنجههای درنده و نه ناخنهای بلند و نه هیچ سلاح دیگری؛ چنین داستانی قرار نیست بانمک باشد. اگر یکچیز از زندگی آموخته باشد این است که امید حتی میتواند از رنج هم نابودگرتر باشد. با چنین دیدگاهی، آیدا مهربانی سوزان را متفاوت با هرچه پیشازاین تجربه کرده میداند و او را یک خطر بزرگ میشمارد. خانم بردلی با چیرهدستی به این کشمکش درونی آیدا روح میبخشد و همین کشمکش را در کودکان دیگر نیز برمیانگیزد.
کتاب را که میخوانید میخواهید آیدا موفق شود، او را حمایت میکنید. میخواهید شاد باشد. با تمام اینها هرگز نمیخواهید جای او باشید. به آیندهاش امیدوارید؟ امیدوارید. چراکه این کتاب برای کودکان نوشتهشده و امید، در هر شکلی که ظاهر شود، همیشه در قلب کودکان زنده است. خانم بردلی از این موضوع آگاه هست و در کتاب «جنگی که نجاتم داد» لذتی را میآفریند که اگر به دستان ناتوانی بیفتد چیزی جز درد و رنج از آن دستگیرش نمیشود. اگر زمان به عقب برمیگشت، این کتاب را به خودِ از غصه رویگردانم میدادم! این رمان، کتابی است جالب، هیجانانگیز و در نوع خود منحصربهفرد.