سفارش تبلیغ
صبا ویژن

معرفی کتاب طوطی فلوبر

?

کتاب طوطی فلوبر

اثر جولیان بارنز

 

کتاب طوطی فلوبر?

 کتاب طوطی فلوبر

خرید کتاب طوطی فلوبر

ازآنجایی‌که نقد ادبی یکی از موضوعات آن است، این کتاب سوژه‌ی مناسبی برای خیلی از ستون‌های نقد ادبی است. منتقد ادبی که یکی از شخصیت‌های خیالی داستان است، ملا نطقی بی‌مزه‌ای است که همیشه ساز مخالف میزند. جفری برِف وِیت، راوی داستان ما که تا حد زیادی به فلوبر علاقه‌مند‌است چنین می‌گوید: اجازه بدهید بهتان بگویم چرا از منتقدها بیزارم؛ منتقد در کج‌فهمی استاد است و کاری می‌کند تا خواننده برداشت آزاد خود را از کتاب با اشتباهات او مقایسه کند. هیچ‌چیز برای یک راوی خوشایندتر از این نیست که متفاوت از یک منتقد عمل کند.

قدمت نقد ادبی به همان کهنگی رمان‌های انگلیسی است. نقد ادبی نیز مانند تفسیر همیشه جزئی از داستان‌نویسی بوده است. نخستین بار این ایده به ذهن هِنری فیلدینگ رسید تا در کتاب «تام جونز» منتقدی ایرادگیر و اصولگرا را مورد خطاب قرار دهد و از آن با عنوان «جانور خوب من» یاد کند؛ منتقدی که موفق نمی‌شود مچ نویسندگان خوب را بگیرد. لارنس استرین در کتاب «تریستان سندی» با تصور کردن منتقدی که از کار او نفرت دارد، حتی از این هم پا را فراتر گذاشت تا بتواند خود، قاضی خوب و بد اثر خود باشد.

این میانه‌ی شکر آب میان منتقد و نویسنده چنان قدیمی است که یک بخش کامل در این کتاب به تندخویی و عیب‌جویی از نقد تخصصی اختصاص داده‌ شده است. بارنز این دشمنی با منتقدین را به راوی داستانش واگذار می‌کند. حمله‌های لفظی او به تحلیلگران آثار فلوبر بااطلاع کامل و عمداً انجام می‌شود؛ او منتقدی را که خیال می‌کند روایت به شیوه‌ی دانای کل غیرممکن است دست می‌اندازد، استدلال منتقد این است که ازآنجاکه «دانش انسان کامل نیست، علم او به خود رمان نیز نبایست کامل باشد». بارنز خود دست‌به‌قلم نقد خود می‌برد: بااین‌حال، اشتباهات دروغی و تردیدهای نویسنده بیانگر علایق خود نویسنده است و برای دیگران چندان جذاب نیست، درست مانند تصویر الهی‌ای که از رمان نویسان قرن نوزده در ذهن می‌سازند.

به نظر می‌رسد که این رمان در حقیقت برای بارنز بهانه‌ای باشد تا نقد ادبی خودش را بنویسد. این روایت درباره‌ی جست‌وجوی راوی به دنبال حقیقت است و اینکه راوی می‌داند چنین جست‌وجویی سرانجام ندارد. برِف وِیت در جست‌وجوی همان طوطی‌ای است که زمانی که فلوبر داستان ساده‌دل را می‌نوشت روی میزش نشست؛ داستان راهبه ای که عواطف مذهبی‌اش را خرج طوطی عروسکی‌اش می‌کند. بااین‌حال گرچه خود نویسنده وزندگی‌اش چندان ملموس و قابل‌درک نیستند اما این داستان این‌طور نیست و حتی زمانی که به نقدهایی که علیه فلوبر می‌شود واکنش نشان می‌دهد به اطلاع‌رسانی درباره‌ی نقد و انتقاد ادامه می‌دهد. نقدهایی که به فلوبر وارد است عموماً از دودسته‌اند: نقدهایی وارد بر زندگی شخصی‌اش («او نسبت به زنان بی‌رحم بود») و نقدهایی که به آثارش وارد است («آثار او هیچ پند و نکته اخلاقی را در برنمی‌گیرد»).

دریکی از بخش‌های مهم کتاب، برِف وِیت گله می‌کند که منتقدین «دوست دارند فرمانروای مطلق عرصه‌ی داستان‌نویسی باشند»، سپس با طعنه فهرستی از امریه‌هایی که برای داستان‌نویسی صادر می‌کند به تحریر درمی‌آورد. نگارش رمان‌هایی که چیزی جز دوباره‌کاری نیستند، ممنوع. نگارش رمان‌هایی که ادامه یا گذشته‌ی یک رمان دیگرند، ممنوع؛ و ازاین‌دست تجویزات. کتاب از خواننده دعوت می‌کند تا مثال‌هایی که در ذهن خودش است را به کار بگیرد و متوجه استدلال و خشم نویسنده شود.

راوی داستان بارنز با دو منتقد بزرگ در کلنجار است، گویی که آن دو رقبای واقعی او باشند؛ یکی از منتقدین، کریستوفر ریک، استاد دانشگاه کمبریج آن زمان است. کریستوفر ریک اشتباهات فاحش ادبی را به بحث گذاشته است. ازجمله‌ی آن‌ها می‌توان به شیشه‌ی عینک پیگی در کتاب ارباب مگس‌ها اشاره کرد که ممکن نبود بشود برای روشن کردن آتش از آن استفاده کرد؛ اما مطمئناً «تنها استادان عینکی، عینک‌ساز و عینک‌فروش انگلیسی متوجه چنین نکته‌ی ریزی می‌شوند». ضدقهرمان بعدی به این اندازه برجسته نیست اما همان‌قدر واقعی است؛ دکتر اِنید استارکی، منتقدی که ادعا کرد فلوبر رنگ چشمه‌ای اما بواری را در چند جای کتاب تغییر داده است. برِف وِیت نشان می‌دهد که فلوبر قصد داشت این موضوع را برساند که «به نظر می‌رسید» که رنگ چشمهای قهرمانش تغییر می‌کند.

کتاب طوطی فلوبر شاید بتواند نقد را به مسخره بگیرد، اما نمی‌تواند از آن قسر در برود. این کتاب از سر «عشق به نویسندگان» نوشته‌ شده است و اگرچه مستقیماً ضد منتقدین است، اما برای دفاع از عشقش از متون انتقادی استفاده کرده است. مسئله‌ی گیج‌کننده برای خواننده این است که آیا راوی داستان نیز مانند خود نویسنده نقد را همراه بلامنازع داستان‌نویسی می‌داند یا خیر.

?