معرفی کتاب آدمکش کور
کتاب آدمکش کور
اثر مارگارت اتوود

مارگارت اتوود در رمان جدیدش باری دیگر ثابت میکند که در خلق داستانهای غنی و پیچیده از روایات چندلایه استاد است. او برای این منظور بهخوبی از ظرفیتهای زبان، فلش بکها، زمانبندیهای بیشمار و سیر نامشخص و سراسر ابهام بهره میگیرد و بااستعداد داستانسرایی خود خواننده را تسخیر میکند. «آدمکش کور» از آن دست داستانهایی نیست که بشود بهسادگی آن را کنار گذاشت. علیرغم حجم کتاب و اتفاقات غیرمنتظرهای که صبر مخاطب را میآزمایند، این کتاب در ایجاد آن تأثیر عاطفی که قولش را داده بود چندان خوب عمل نمیکند.
در ابتدای رمان به چند سرنخ برمیخوریم که نشان میدهد در این کتاب نیز اتوود همان روش معرفی سابق را در شناساندن شخصیت اولش به مخاطب پیشگرفته است. آیریس چِیس گریفِن، درست مانند قهرمان رمانهای «نکات بیرونی» و «چشمگربه»، سفری را به گذشته آغاز میکند؛ اما نه سفری واقعی که سفری ادبی؛ آیریس مصمم است پیش از آنکه بیماری قلبیاش بر او فائق آید داستان زندگیاش را روی کاغذ بیاورد و امیدوار است این کار موجب شود با نوهاش، سابرینا، آشتی کند و دوباره دل او را به دست آورد. او در داستاننویسی بیتجربه است و داستانش سکتههای بسیاری دارد اما او فصلهایی از رمان خواهرش را نیز در آن جا میدهد. خواهر آیریس، لارا، رمانی نوشته بود که در دههی چهل میلادی بعدازآنکه لارا خودش را از پل به پایین پرت کرد و به زندگیاش خاتمه داد به چاپ رسید.
این کتاب کاری فراتر از به شهرت رساندن لارا انجام داد. انتشار کتاب سبب شد تا لارا میان مردم به یک شهید بدل شود. حالا که آیریس در حوالی هشتادسالگیاش به سر میبرد و لنگلنگان در شهری که خواهرش در آن بزرگشده بود گشتوگذار میکند، هنوز هم هستند زنان جوانی که بر سنگ مزار لارا گل میگذارند و یا عکس او را در خانه خود نگه میدارند.
شهرت رمان نه به سبب جوانمرگ شدن نویسندهی آن است و نه به سبب لکهی ننگی که بر دامان خانواده بوده است (خواهران چِیس هردو از خانوادهای کارخانهدار و ثروتمند بودند؛ و خود آیریس در زمان انتشار کتاب، همسر یکی از برجستهترین تاجران آن زمان بود و شوهرش شانس این را داشت که سیاستمدار بزرگی بشود). از بخشی از کتاب میتوان دریافت که عشق نیز در کتاب لارا جایی دارد؛ عشقی پنهانی که عشاق را وامیدارد از دست تعقیبکنندگان بینامونشان از نیمکت پارک به اتاقهای اجارهای پناه ببرند. میتوان از داستان چنین برداشت کرد که دختر در اسارت نوعی رژیم محلی است و پسر هم تحت تعقیب است و هرلحظه ممکن است دستگیر شود. طی ملاقاتشان، آنها به جهانی تخیلی پا به فرار میگذارند و از این راه سعی بر آسوده کردن خاطر یکدیگر دارند؛ این جهان خیالی سیارهی زیکرون نام دارد. در گوشهای از داستان تخیلیِ آن دو، آدمکشی که در اثر کار اجباری در قالیبافی بیناییاش را ازدستداده دختر باکرهای را که زبانش را بهمنظور قربانی کردن بریدهاند، نجات میدهد.
همانطور که آیریس با کنایه میگوید، این داستان به مذاق زنان و گروههای کتابخوانی خوش میآید و بهراستیکه این داستان علمی تخیلی که عشاق سرهم کردند طنینانداز وضعیت خود آن زنان و چیزهایی است که آیریس دربارهی کودکی و بزرگسالی مصیبتبار خود و خواهرش تعریف میکند. موضوعات بیشماری هستند که نویسنده میتواند به کار گیرد و آتوود به ناتوانی و ضعف مخفیانه داستان سرودن میاندیشد؛ به نژاد، پول، عشق و تمام چیزهایی که سرنوشت زنی را به مردی گره میزند و در همین حال این رشتههای بیشمار را برای تنیدن تار پود این فرش به هم بی بافد.
آنچه آتوود در آن به موفقیتی باشکوه میرسد، کاوش در کودکی است؛ قلمروی که در رمان «چشمگربه» چنان مؤثر به کندوکاو در آن میپردازد که آن را بهیادماندنی میسازد. در این کتاب ما در زندگی این دو خواهر و آویلیون، عمارت مهیب محل زندگیشان سرک میکشیم و وحشت و قوت کودکی ترسناکشان را به تماشا مینشینیم؛ عمارتی که مادرشان زیر سقفش در اثر زایمان جان خود را از دست داد، پدرشان در برجکش خود را با شیشه ویسکی خفه کرد و معلمهای سرخانهاش که یکی پس از دیگری سعی داشتند حساب دیفرانسیل را در مغزشان فروکنند.
شرایط کودکی این دو خواهر سبب شد تا هرکدام راهی متفاوت اما مختوم به فنا را در پیش گیرند و آتوود در به تصویر کشیدن این شرایط فوقالعاده عمل میکند. آیریسِ واقعبین خود را وادار میکند تا تن به ازواج دهد و خود را در سکوت فدا کند؛ لارای خودسر به متافیزیک علاقهمنداست و باخدا چانه میزند تا فقدان و خرابیهای آینده را از خود دورنگه دارد. خالق این دو شخصیت بهخوبی با عشق و نفرت آشناست و رابطهی بین این دو را بهگونهای خلق میکند که از رقابت ساده میان دو خواهر فراتر رود و به فضای آموزندهی استقلال دوطرفه پا بگذارد.
در زمان حال اما که آیریس داستانش را پیش میبرد، آن را با حضور دو جاسوس عجیبوغریب که به درون دیوارهای آویلیون و خانواده نفوذ میکنند به ملودرامی تمام و کمال تبدیل میکند.
آتوود همواره در پی فروپاشی و براندازی انواع سبکها بوده است، پس جای تعجب نیست اگر حماسهی خانوادگیاش مخلوطی از داستان علمی تخیلی و داستانی جنایی با سرنخهایش و پر از تکههای گذشته و حاوی داستانی عاشقانه باشد. ابتکار آتوود ترکیب این سبکها است و او میداند چگونه فضای داستان را مدیریت کند. آتوود از این طریق سعی دارد بر دلایل مهیب سرپوش بگذارد چراکه تجربیات این دو خواهر در اثر تحولات سیاسی و اجتماعی تنها برای عدهی اندکی ملموس و آشناست؛ آتوود همزمان سعی دارد تا از گذشتهی مکتوم این خانواده سر درآورد.
این رمان این بحث را به دنبال دارد که استفاده از تخیل، فواید و زیانهای خود را دارد. تخیل میتواند بر ذات نویسندگی پردهی ابهامی بیندازد و نگارش رمان را به قمار بدل کند. درنهایت، چیزی که پیش روداریم داستانی است که شخصیت اصلیاش غایب است. اگر آتوود این شخصیت را بهکلی محو نمیکند به این دلیل است که او در داستاننویسی، جادویی مخصوص به خود دارد. آتوود داستانهایش را بر پایهی پوشیدگی و رمز و راز بنا میکند و این جادوی اوست. در این کتاب او ما را اندکی نزدیکتر میبرد تا از نزدیک شاهد این جادو باشیم.